تبليغاتX
من مست می عشقم
میدونی با تو پرم از شعر و ستاره...

 

رفتنم آسان است

 

مثل پرواز صدا از قفس تنهایی

 

مثل رقصیدن موج وقت افتادن برگ

 

رفتنم آسان نیست!!!

 

بعد امروز که از بودن خود غمگینم

 

بعد گم گشتگی و ترس در آغاز شدن

 

رفتنم آسان است...




لينك ثابت نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 3:32 توسط ..:: ساناز ::..

 

به یادم باش

 

به یادم باش همیشه هم صدایم باش

 

هوایم باش صدایم باش رفیق لحظه هایم باش

 

همیشه هم صدایم باش

 

مثل من باش عاشقم باش

 

بیا با من بیا تا من به آغوشم به روت بازه

 

دلم با من بدون تو نمیسازه نمیسازه

 

دارم آهسته آهسته من از عشق تو میسوزم

 

به یادم باش به یادم باش تو ای یاد شب و روزم

 

بیا با من که من عاشق ترینم

 

من همینم

 

بدون تو درخت بی زمینم

 

من همینم

 

بیا با من که پا بند تو باشم

 

با تو باشم

 

دچار قهر و لبخند تو باشم

 

با تو باشم

 

منو از من بگیر و باورم کن

 

باورم کن

 

غزل آواز عشقم از برم کن

 

باورم کن

 

اگه خوبم اگه بد بدترم کن

 

باورم کن

 

مرا آتش بزن خاکسترم کن

 

باورم کن...

!!!




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 16:43 توسط ..:: ساناز ::..

 

کفش گشاد که پوشیدی آماده زمین خوردن هم باش!!!

                                         شب اگر هست باشد

صبح روشن هم هست

غم اگر هست باشد

شور و شادی هم هست

چشم گریان اگر هست باشد

لب خندان هم هست...




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 3:6 توسط ..:: ساناز ::..

 

میدونن که باید عاشق باشن!!!

 

من آخرش نفهمیدم این قصه رو که چرا بعضی از آدمها:

 

میدونن که باید کار کنن و به سختی یه کاری پیدا می کنن اما

 

چند وقت بعد ولش میکنن اما بعضی دیگه برای پیدا کردن یه

 

کاری برای حفظ آبروشون حاضرن سخت ترین کارها رو انجام بدن.

 

میدونن لبخندشون به خانوادشون شادی میبخشه اما اخم میکنن در حالی

 

که یکی دیگه در آرزوی داشتن یه خانواده دق میکنه.

 

میدونن که خدا نعمت های زیادی بهشون داده و باید شکر کنن اما

 

نمیکنن ولی یه آدم که نه دل خوش داره نه سلامتی خدا رو شکر

 

میکنه.

 

میدونن که اعتیاد چند سال دیگه نابودشون میکنه اما ادامه میدن

 

ولی یه آدم سرطانی برای چند ماه زندگی حاضره هر کاری بکنه.

 

میدونن که پول زیادی دارن و میتونن به یه آدم محتاج کمک کنن

 

اما نمیکنن ولی یه آدمی که چیز زیادی نداره هر چی داره میبخشه

 

میدونن که باید درس بخونن مطالعه کنن چیز یاد بگیرن تا یه

 

روزی به دردشون بخوره اما وقت تلف میکنن ولی یکی دیگه

 

توی یه روستای دور افتاده بعد از یه روز کاری سخت زیر

 

نور کم چراغ برق سر کوچه درس میخونه.

 

میدونن باید به سر و وضع شون برسن و تمیز و مرتب و

 

خوش قیافه باشن اما حوصله ندارن ولی یه نفر دیگه با یه صورت

 

سوخته آرزو داره که پولی بهش برسه تا صورتش رو جراحی

 

کنه.

 

میدونن که باید ورزش و تفریح کنن میدونن که باید محبت کنن

 

میدونن که باید عاشق باشن میدونن که باید خودشون رو اصلاح

 

نه مردم رو میدونن که باید با ارزش باشن میدونن که باید قوی باشن

 

میدونن که باید صبور باشن میدونن که باید شجاع باشن میدونن که باید

 

پیگیر باشن میدونن که باید با سواد باشن میدونن که باید آرامش داشته

 

باشن میدونن همین لحظه با ارزشترین لحظه هاست

 

اما نمیدونم چرا کارهایی رو که باید انجام نمیدن و کارهای نباید

 

رو انجام میدن واقعا چه کار باید کرد؟؟؟!!!

~~~~~~~~~~

~~~~~~~~~~

 

به حقیقت سوگند و به رنگ گل آن ریشه پاک

 

که به صحرای دل ما رویید

 

به شقایق و به عشق که محبت زیباست...

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 16:15 توسط ..:: ساناز ::..

 

درسهای زندگی بابا بزرگم!!!

 

در 15 سالگی آموختم که مادران از همه بهتر میدانند وگاهی اوقات

 

پدران هم.

 

در 20 سالگی یاد گرفتم که کار خلاف فایده ای ندارد حتی اگر با

 

مهارت انجام شود.

 

در 25 سالگی دانستم که یک نوزاد مادر را از داشتن یک روز

 

هشت ساعته و پدر را از داشتن یک شب هشت ساعته محروم میکند.

 

در 30 سالگی پی بردم که قدرت٬ جاذبه مرد است و جاذبه٬ قدرت زن.

 

در 35 سالگی متوجه شدم که آینده چیزی نیست که انسان به ارث

 

ببرد بلکه چیزی است که خود میسازد.

 

در 40 سالگی آموختم که رمز خوشبخت زیستن در آن نیست که

 

کاری را که دوست داریم انجام دهیم بلکه در این است که کاری را

 

که انجام میدهیم دوست داشته باشیم.

 

در 45 سالگی یاد گرفتم که 10 درصد از زندگی چیزهایی است که

 

برای انسان اتفاق می افتد و90 درصد آن است که چگونه نسبت به آن

 

واکنش نشان میدهد.

 

در 50 سالگی پی بردم که کتاب بهترین دوست انسان است و پیروی

 

کور کورانه بدترین دشمن وی است.

 

در 55 سالگی متوجه شدم که بدون عشق میتوان ایثار کرد اما

 

هرگز بدون ایثار نمیتوان عشق ورزید.

 

در 60 سالگی یاد گرفتم که زندگی مساله در اختیار داشتن کارت های

 

خوب نیست بلکه خوب بازی کردن با کارت های بد است.

 

در 65 سالگی پی بردم که دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن

 

بزرگ ترین لذت دنیاست.

 

در 70 سالگی دریافتم که همانا زندگی زیباست...

 

 

 

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 15:55 توسط ..:: ساناز ::..

 

شهامت داشته باش که باور کنی.

 

هر کس میداند:

 

تو نمیتوانی همه چیز برای همه مردم باشی.

 

نمیتوانی همه کارها را در یک زمان انجام دهی.

 

نمیتوانی همه کارها را به خوبی و به طور یکسان انجام دهی.

 

نمیتوانی همه امور را بهتر از شخص دیگری به انجام رسانی.

 

انسان بودن تو دقیقا شبیه افراد دیگر به نظر می آید :

 

بنا بر این:

 

باید کشف کنی چه کسی هستی و که باید باشی(همان باش)

 

باید تصمیم بگیری چه چیزی در اولویت است و آن را انجام

 

بدهی.

 

باید نیروهایت را کشف کنی و از آنها استفاده کنی.

 

باید یاد بگیری که با دیگران تعارض نداشته باشی.

 

خودت را بپذیری.

 

یاد خواهی گرفت که اولویت ها را تعیین کنی و تصمیم بگیری.

 

یاد خواهی گرفت که همراه با محدودیت هایت زندگی کنی.

 

یاد خواهی گرفت احترام گذاشتن به خودت امری ضروری است.

 

شهامت داشته باش که باور کنی:

 

تو یک شخص شگفت انگیز و منحصر به فرد هستی.

 

تو رویدادی یکتا و یگانه در تمامی تاریخ هستی.

 

که این بیش از یک حق بلکه وظیفه توست که آن چه به واقع

 

هستی باشی.

 

زندگی مساله ای برای حل کردن نیست بلکه هدیه ای است

 

برای دوست داشتن.

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 2:22 توسط ..:: ساناز ::..

 

این نامه رو دوستم واسه خدا نوشته ولی اونو داد به من که بخونم و

 

نظر خودم رو بدم!!!(با اجازه ی ... برای شما هم مینویسم)

 

سلام خدا جون

 

فکر میکنم عصبانی بشی وقتی بشنوی دارم صدات میکنم

 

میگی بازم به من نیاز داره میگی چقدر تو نا شکری ای بنده و

 

چقدر نا سپاس. خدا جون همش فکر میکنم که دیگه نباید صدات کنم

 

که دیگه نباید توقعی ازت داشته باشم چون کاری برای سپاسگذاری

 

از اجابت هایت انجام ندادم و به خاطر محبت های قبلی عکس العملی

 

نشون ندادم.

 

خدا جون اگر دوست من به خاطر کاری بیاد سراغ من و بعد بزاره

 

بره من کلی حالم گرفته میشه و ناراحت میشم پس تو چقدر بزرگواری

 

که از این همه ناسپاسی دلت نمیگیره. میدونی بازم بهت نیاز دارم

 

اما روم نمیشه ازت بخوام واقعا من یه احمقم خدا من معجزه هات رو

 

زیاد دیدم. من هر بار که از روی نا امیدی اومدم کتابتو باز کردم

 

تو یه متنی رو به دست من دادی که دلم لرزید و همونجا شکرت

 

کردم. میخوام منو ببخشی گر چه لایقش نیستم. بزار دوباره روم

 

بشه بیام به درگاهت. قسم میخورم دیگه فراموشت نکنم شاید

 

نماز نتونم بخونم اما خیلی کارهای دیگه هست که تو رو خوشحال

 

میکنه. بازم بهت نامه میدم...

 

                                   ( بنده حقیرت)

 

منم در جواب گفتم:

 

این نامه رو البته من نباید جواب بدم و نمیدهم نمیتوانم هم بدهم

 

فقط میخواهم بگویم که تو صندوق پستی رو اشتباه نوشتی آدرس

 

خداوند را برایت مینویسم تا این بار نامه ات به مقصد اصلی برسد

 

و یقین هم بدان که حتما خواهد رسید و جوابش را نیز به زیبایی هر چه

 

تمام تر با قلم لطفش یقینا دریافت خواهی کرد.

 

تو سرشت پاکی داری پس بیا و این آدرس را هرگز فراموش نکن:

 

پشت هیچستان(یعنی جایی که تو نباشی و فقط او باشد.)

 

خلوت دل

 

بالای بلندی ایمان

 

زیر سایه لبخند

 

خانه دوست

 

نامه ات را به خط نستعلیق یا شکسته یا ثلث ننویس! به خط عشق

 

بنویس. به زبان فارسی یا هر زبان دیگری هم نه! به زبان سکوت.

 

روی کاغذ هم ننویس هر کاغذی که تو مصرف میکنی درختی را

 

قطع میکنند و خداوند درختان را دوست دارد نمیبینی چقدر سبز و

 

با شکوهند آواز میخوانند و میرقصند پس روی دلت بنویس.

 

نیازی هم نیست برای پست کردنش جایی بروی یا تمبری بچسبانی

 

فقط تماشا کن از پشت پنجره اتاقت رقص پرنده ها را آواز درختان را

 

اقتدار آبی آسمان را درخشش ستاره ها و ماه را و آن وقت نامه ات

 

پست میشود و بلافاصله و بی هیچ وقفه ای جوابش از راه میرسد آن قدر

 

بزرگ که در دلت جای نمیگیرد و از چشمانت بر روی گونه هایت

 

میلغزد. اما آن هنگام هرگز فراموش نکن که اشک یک چشمت

 

از آن تو باشد و چشم دیگر نه از آن من که برای همه. منتظر میمانم

 

تا ببینم چه جوابی گرفته ای...

 

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 23:15 توسط ..:: ساناز ::..

 

مثل اردک ها بال بزنید!!!!

 

آیا تا به حال به بال های یک جوجه اردک توجه کرده اید؟

 

بال هایشان بسیار کوچک هستند. بسیار کوچک تر از جثه اش

 

در حالی که بال های جوجه های مرغ ٬ خروس و طوطی و...

 

بزرگ تر هستند.

 

آیا تا به حال به این موضوع توجه کرده اید که چقدر به بال های

 

کوچک خود مینازند؟ با چه احساسی آن ها را تمیز میکنند

 

و با چه غروری آن ها را در هوا تکان میدهند؟

 

این ها را از این جهت میگویم که یک بار دوستم در پارک

 

به تمسخر گفت:"ببین این اردکه چه جوری بال میزنه...

 

فکر کرده عقابه..."

 

دیدم راست میگوید واقعا این اردک ها چه اعتمادی به

 

خودشون دارن به ویژه وقتی در جمع دیگر پرندگان باشند

 

انگار میخواهند از آنها کم نیاورند.

 

چه خوب است ما هم مثل اردک بال بزنیم. قدر تمام چیزهایی

 

را که در زندگی داریم بدانیم و به آنها بنازیم. اردک هیچ وقت

 

نمیگوید چرا بال هایم کوچکند چون یک نوک بزرگ دارد و هیچ وقت

 

نمیگوید چرا قدرت پرواز ندارم چون پاهای قوی برای شنا دارد.

 

پس خودمان را با دیگران مقایسه نکنیم و ناشکر نباشیم

 

و بدانیم آن چه که داریم بهترین است و ما در نوع خود بی نظیر

 

هستیم. در این صورت راحت در رود خانه ی زندگی شنا

 

خواهیم کرد...

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:33 توسط ..:: ساناز ::..

 

قیمت یه روز بارونی چنده؟

 

 

یه بعد از ظهر دلنشین آفتابی رو چند میخری؟

 

حاضری برای بو کردن یه بنفشه وحشی توی یه صبح بهاری یه

 

تراول بدی؟ پوستر تمام رخ ماه قیمتش چنده؟ اگه نصف روز هم

 

بنشینی یه نیلوفر سوسنی رنگی که کنار جاده در اومده رو نگاه کنی

 

بوته اش ازت پول بلیط نمیگیره. چرا وقتی رعد و برق میاد از زیر

 

درخت فرار میکنی؟ میترسی برقش بگیردت؟

 

نه!!! اون میخواد ابهتشو نشونت بده.

 

آخه بعضی وقتا یادمون میره چرا بارون میاد. اینجوری فقط

 

میخواد بگه که منم هستم. فراموش نکن که به خاطر همین

 

بارون که بعضی وقتا کلافه ات میکنه که اه چه بی موقع شروع

 

شد کاش چتر داشتم دلت برای نیم ساعت قدم زدن زیر نم نم بارون

 

لک میزنه. هیچ وقت شده بگی دستت درد نکنه؟ شده از خودت بپرسی

 

چرا تموم وجودشو روی سر ما گریه میکنه؟ اون قدر که دیگه برای

 

خودش چیزی نمیمونه و نابود میشه. هیچ وقت از ابرا تشکر کردی؟

 

هیچ وقت شده از خورشید بپرسی که چرا ذره ذره وجودشو انرژی

 

میکنه و به موجودات میبخشه ماهانه میگیره یا قرار دادی کار میکنه؟

 

چرا نیلوفر صبح باز میشه؟ بابت این کارش حقوق میگیره؟

 

چرا فیش پول بارون ماهانه برای ما نمیاد؟

 

چرا آبونمان اکسیژن هوا رو پرداخت نمیکنیم؟

 

تا حالا شده به خاطر اینکه زیر یه درخت بشینی و به آواز بلبل

 

گوش کنی پول بلیط بدی؟ قشنگ ترین سمفونی طبیعت رو میتونی

 

یه شب مهتابی کنار رود خونه گوش کنی. قیمت بلیطش دل تومن!!!

 

خودتو به آب و آتیش میزنی که حتی تابلوی گل آفتاب گردون رو بخری

 

و بچسبونی به دیوار اتاقت ولی اگه به خودت یک کم زحمت بدی

 

میتونی قشنگ ترین تابلوی گل آفتابگردون رو توی طبیعت ببینی

 

گل های آفتاب گردونی که اگه بارون بخورن نه تنها رنگشون پاک

 

نمیشه بلکه پر رنگ تر و زنده تر هم میشن لازم نیست روی

 

این تابلو کاور بکشی چون خاک روشو شبنم صبح پاک میکنه و میبره.

 

تو که قیمت همه چیزو با پول می سنجی تا حالا شده که از خدا بپرسی

 

قیمت یه دست سالم چنده؟ یه چشم سالم چنده؟ چقدر باید بابت

 

اشرف مخلوقات بودنم پرداخت کنم؟ خیلی خنده داره نه؟

 

و خیلی سوال ها مثل اینکه شاید به ذهن هیچ کدوممون نرسه؟

 

اون وقت تو موجود خاکی اگه یه روز یکی این دارایی هایی رو که

 

داری ازت بگیرن زمین و زمان رو فحش و بد و بیراه میگیری؟

 

چی خیال کردی؟ پشت قباله ات که ننوشتن. نه عزیز خیال کردی!!!

 

اینا همه لطفه همه نعمته که جناب عالی به حساب حق و حقوق خودت

 

میذاری اگه صاحبش بخواد میتونه همه رو آنی ازت بگیره

 

اینو بدون که اگه روزی فهمیدی قیمت یه لیتر بارون چنده؟)))

 

قیمت یه ساعت روشنایی خورشید چنده؟ چقدر باید بابت مکالمه

 

روزا نه مون با خدا پول بدیم؟ یا اینکه چقدر بدیم تا بابت یک